تبليغاتX
♥ღஜ جادوي مهتاب ♥ღஜ
♥ღஜ جادوي مهتاب ♥ღஜ
*~*~شرح نامه ~*~*





 

می خواهم برایـت بنویـسم اما مــانده ام از چه چیز و از

 

چه کسـی بنـویـسم...!از تــو کـه بـی رحمـانه مرا تنـها

 

گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک


مجــبور به زیسـتن هسـتم. از تو بنـویسـم که قلبـت از


سنـگ بود یـا از خـودم که شیـشه ای بی حـفاظ بودم؟


امشـب از چه بنویسـم...! از دسـتهایت که فقـط سنگینی


سیلی هایت را به یادم می آورد یا از دسـت هـایم که هر


شب به سوی آسمان بلنـد می کردم و از خـدا به دعـا تو


را می خواستم و دیــدگان بارانی ام را همسـفر دعاهایم


میـــکردم تـــا واســطه ی شــفــاعتــم شـــونـــــد


امشــب از چه بنــویسم...! از دلم که شکـستی یا از نگاه


غریبه ات که با نگاهم اشنا شد ابتدا رام شد اشنا شد


و سپس رشته مهر گسست  و رفت و ناپیدا شد! از چه


بنویسم... !


از قلبی که مرا نخواست یا از قلبی که تو را خواست


شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم دادستان


تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا


و مهربان انگاشت اتهام بزند شاید از این که زود


دلبسته شدم  و از همه وابستگی ها بریدم تا تو را


داشته باشم به نوعی گناهکار شناخته شوم .نه !نه!


شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ


وقت مرا ندید یا ندیده گرفت  چون از انتخابش پشیمان


شده بود.


مهرم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شاید دوری


موجب دوستی بیشترمان بشود و معنای دوست


داشتن را درک کنی  اما هی هات...!  شاید هم حق با تو


بود که می گفتی دوست داشتن یعنی سفر به رویا


یعنی پایبند بودن و این تفسیر تو برایم نا آشنا و غیر


قابل باور بود شاید راست می گفتی  دوست داشتن


حقیقتی بود برای شاد بودن قلبی که در قفس سینه


اش به یاد تو می تپید، شاید از نظر تو دوست داشتن و


مهرورزیدن بی معناست اما وقتی حضورش را در قلبت


حس می کنی برایت معنای بودن و ماندن و خواستن را


پیدا می کند.


چه سود که تو آنرا در قلبت حس نکردی و معنایش را


ندانستی  از من بریدی و از آشیان پریدی


مگر ازمن چه بد دیده بودی که ترکم کردی ای نامهربان


و دل بر تنهایی ام نسوزاندی ای کاش هیچگاه نگاهمان


با هم آشنا نشده بود ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل


به تو دل شکن نمی بستم  ای كاش هیچ وقت عطر یاد


و خاطرات گذشته در مشام روحم باقی نمانده بود تا


امروز مجبور به تحمل مجازات تنهایی نشویم ای کاش از


همان ابتدای بی وفایی و ریاکاری تو را باور داشتم و ای


کاش هیچ گاه قدم در زندگی سردم نمی گذاشتی و


من هیچ وقت صدای قدمهایت را در کوچه ی بن بست


زندگی ام نشنیده بودم اما توآمدی و در قلبم نشستی


و پنجره ها را باز کردی و معنای دل بستن را به من


آموختی  اما زود رفتی و عهد دیرینمان را شکستی و


بار سفر بستی و دلم را به آتش کشیدی و تا خاکستر


آن را بر باد ندادی که جای پایت را پاک کنی آسوده


نشدی تنها مرحمی که بر زخم قلب و روحم دارم


اشکهای لبریز از ملالی است که بی اختیار از دیدگانم


روان است تو گریستن را با رفتنت به من آموختی


همانطور که با آمدنت گل خنده را برلبم نشانده بودی...


انتظار باز آمدنت بهانه ای برای های های شبانه ام شد


و علتی برای چشم به راه دوختن و از اتش غم سوختن


و دیده بر در دوختنم...


اما امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یاد اوری


اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود


چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.امشب


دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و


رویاهایم بگذاری...چون این بار من اینطور خواسته ام هر


چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن


روی تمام حرفهایت را... باور کن...دیگر باور نخواهم کرد


عشق را...دیگر باور نمی کنم و اگر باز گردی به تو نیز


ثابت خواهم کرد


                                                                                                    

                                                                                                                امضا:H-Z

1384/10/14










| *| نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 و ساعت 16:21 توسط ღღ صفا ღღ |