تبليغاتX
♥ღஜ جادوي مهتاب ♥ღஜ
♥ღஜ جادوي مهتاب ♥ღஜ
*~*~جادوي مهتاب~*~*


گويند موقعي كه مجنون از عشق ليلي به كوه و بيابان پناه برد و در بيابان
در جستجوي ليلي بود،در شبهاي مهتابي موقعي كه به ماه نگاه مي كرد
چهره ليلي را در ماه مي ديد  وساعتها خيره ميشد و با روياي ليلي دگرگون
ميشد اين حالت را جادوي مهتاب نامند

mug6px976bmg6zf9yjm8.jpg




| *| نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 11:59 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~ناكجا!~*~*

قصه امشب حدیث غالب است قصه عشق است بشنو! جالب است

در همـان روزی کـه یـک بـود ، یـک نبـود جـز دل دیـوانه من کـس نبـود

یـک نـفـر آمــد نــدانــم از کجـــا تـــا بـــرد دل را بــه ســوی نــاکـجـا!

بـوی عشـق آمـد شـدم سرمست او رفتـم و دست دلـم در دسـت او

تا پس از چندی رسیـدم ناکجـا گفتـم ای دل ، من کـجا؟ اینـجا کـجا ؟!

دل خمــوش و عقــل را چــاره نبــود تـا کنــون فـکرم چنیـن پــاره نـبود

روز و شب صبر از خدا می خواستم عقل را از دل جـدا می خـواسـتم

لحظـه هـا می رفـت و مـن در ناکـجا آخر این غم تا به کی و تا کجا ؟!

ابـر دل جـز اشـک بـارانـی نـداشت جـان من! این قصه پاياني نداشت




| *| نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 12:35 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~برگ پاييزي ~*~*


برگ پاییزی

 

شبـيه بــرگ پايـيزي پـس از تـو قـسمـت بـادم

خـداحافـظ ولـي هـرگـز نخـواهـي رفـت از يادم

خداحـافـظ وايـن يعنـي در انــدوه تــو ميـمـيـرم

در اين تنـهايي مطـلق،كه مي بنـدد به زنجيرم

چگـونه بـگـذرم از عـشق از دلبـسـتگي هـايم

چگـونـه مي روي با اينـكه ميداني چه تنهايم 




| *| نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388 و ساعت 9:53 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~نامه نينا ~*~*

 

ميدونستم ميرسه روزي كه منو يادت نمي يادميون اين همه آدما

نمي دونستم درست همون فـرداش

اما مي دونستم مثل رهگذري،بالاخره ميري مثل مشتري بي نياز

بــه قـول خــودت رهگـذري غــريــب 

سرك مي كشي به همه جا الا مـن

مثـل كتـابـي شـدم تنــد ورق خورده

رفتـم از يـاد تـو با اينـكه فقـط دو هفته گذشته از آخرين صحبت ما

مــن رفـتـم از يـادت ولـي چـشـمم هـنــوز بــه نـوشــته تـوسـت

كـه شايـد هـمين امروز -همين فردا

فانـوس بـه دسـت تـو كوچـه موندم

همـــون كـــــوچـــــه بــــن بــست

هنــوز هـــم بــا نــور اميــدم فـانـوس رو روشـن نـگـه داشـتـم

حـس حضـور خـدا تـو لحـظـه هـام

بــا حــس بــهاري كـه در راهـست

ميـــــان ايـــن هـــمه دوســــتــان

تنــــــــــهــايـــــــم

بـــي حضــور تــــو

با يه حس دلتنگـي


نينا



| *| نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 18:27 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~آنقدر غرق در آهنگ صدايت بودم~*~*


آنقدر غرق در آهنگ صدايت بودم كه نديدم تنهام

و صداي بادست كه به من مي گويد

او دلش با دگريست،تو كجاي كاري!



| *| نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388 و ساعت 8:5 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~تو را ميخواهم ~*~*



بيـا چشـمانـت را بنويسم به واژه هايی تـازه و لبـانت را

بخوانـم به سروده ای ديگر، بيا گـونـه هـايت را ببـويم به

بوسه ای گرم تر! بيا نگاهـت را بسرايم به شعری نـو و

بيا تا از تو خدايـي بسازم که هر روزبه پايت نماز بگذارم

            . ای خــــدای شـــعــرهـــای مــــن!


       بر گرفته از بلاگ دوست خوبم در امتداد شعر 



| *| نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 و ساعت 16:37 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~شرح نامه ~*~*




سلام حال شما ، خوبين

امروز داشتم به دفتر خاطراتم نگاه ميكردم چشمم افتاد به يه نامه،كه

خيلي وقته لاي دفتـرخاطراتم مونده با اينـكه خيـلي وقت از جريان نامه

ميگـذره اما هر وقـت يـادم مـياد يـه حالت بدي بهـم دست مي ده،هر چنـد مـن مقـصر نبـودم چـون طـولـانـيه ميـزارم تو ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 و ساعت 16:21 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~خسته ام!~*~*



tifooses.coo.ir

عزیزم

 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟

حرفای من اینجاست توی سینم

جایی که هر لحظه دنبالت میگرده

منتظره تا برگردی

خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده

دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه

هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد

میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده

نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه

احساس میکنم تو این دوریا پیرشدم

خسته ام

خیلی خسته

حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه

چون میدونم میخوایی زود بری

نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر

از کنار تو بودن کمه

تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد

تو آغوشت گریه کنم

اما تو نمیذاری گریه کنم

اما وقتی میری گریه هام شروع میشه

میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دور از تو

سپری کنم

نازنینم چرا اینقد ازم دوری قلب من خسته اس....

خیلی خسته.....

کاش کمی مورد اعتماد بودم!!!!



| *| نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت 19:34 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~دلم برات تنگ شده ~*~*



دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به

فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم

مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد

احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو

بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا

چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من

نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه

تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب

منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه

حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو

تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه

طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه

نفس عمیق میكشم...دستامو كه بو میكنم مست میشم..مست ا

زعطرت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز

میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف

میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنهانیستم

حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل

بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از

اشكهای گرم عاشقونه ...



| *| نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 16:47 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~دفتر خاطرات~*~*


 

به فاصله چشم بر هم زدنی این فصل از زندگی نیز بگذرد. فصـلـنــامـه هـا

و زنـدگیـنـامـه هـا

یکــی پـس از دیــگـری کـهــنـه مـی شــــونـد و مــن هنـــوز هـستــم.

بوی کهـنگی حس نمی کنم وقتی که ورق می زنم دفــتر پوسـیده

خاطـراتم را.

خاطـرات به تـازگـی لحـظه وقـوع برایم جذاب و زیباست، نمی شود گفت

گذشته.شاید بتوان آنـها را ثـبـت شــده انگـاشـت بــرای روزگــاری کـه

یادت می رود که آنـها هنوز هستند. هنوز در جریانند.

از لابه لای صفحات دفتر خاطراتم صدای تپش قلبهائی بس بـزرگ به گـوش

می رسـد.

قلـبهـائی که آنـقـدروسعت دارند که حتی وقتی صاحبانشان دیار خاک

را ترک گفتـند، همـچنان مسـتدام لـابـه لـای صفـحـات دفـتر

خاطراتــــم می تـپـنـد.دفتر خاطـراتم را می بندم و به کناری می گذارم.

حال این منم بدون خاطــرات مکــتوب. با ذهـنی درگیر در

بعد زمان. به سختی می توانم تشخیص دهم که

در چه زمانی سیر می کنم. حس می کنم خود تبدیل شدم به دفتری از

خاطرات.

ورق مــی خــــــــــــورم ســـیاه می شـــــــــــوم

خـــاک مــی خـــــــــــورم مــــی پـــــــــــوســــم

ولـــی نمـــــی میرم زنده می مانم تا بگویم برایت.

تا بتوانم برای این جریان حیات ۸ میلیمتری منشا زندگی باشم.

من هستم

تو نیز بمان ...



| *| نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387 و ساعت 10:24 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~بوي خاك...~*~*




آه... بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم

 چرا صدایم کردی؟چرا؟

من آنقدر واژه فرسوده ام ...بی رویا...بی خیال...

تا او شود آرزویم...رویایم و خیالم

من آنقدر بی بهانه نوشتم ...بی بهانه خواندم...

بی بهانه زندگی کردم...من آنقدر فریاد زدم

 برای... ماندنش ...ولی او رفت ودیگر هیچوقت نخواهد امد

گفتم می روم و در مرام ما رفتن مردن بود...

وحالا سالهاست مرده ام



| *| نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 16:46 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~معلّم موسیقی ~*~*


 

d13mcwvgkyk6anattb68.jpg


 

دوستان عزیزم این بهترین مطلبی هستش که تو این مدت خوندم.شاید شما دوستان عزیز هم این مطلب رو خونده باشید. درسته طولانیه ولی خواهشاْ تا آخرش رو بخونید.

ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387 و ساعت 16:30 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~ضربه كاري~*~*


 

مطمـئن باش و برو ضربـه ات کـاری بود دل من ســخت شکسـت

و چه زشـت، به من و سـادگی ام خنـدیدی به من و عشقی پاک،

کـه پـر از یـاد تـو بـود و بـه یک قلـب يتــيـم، که خـيـالم می گــفت:

تـا ابـد مـال تـو بود تـو بــرو !! برو تا راحـت تر، تکـه هـای دل خــود

را آرام ســر هــم بنــد زنـــــم ........




| *| نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 و ساعت 17:20 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~بچه هاعشق گناه است گناه!~*~*



مبصـر امـروز چو اسمم را خـوانـدبی خـبر داد کشیـدم غایــب

رفــقایـم همـگی خـندیـدنـد که جنـون گشـته بــه طـفلک غالــب

بچـه هـا هیـچ نمی دانسـتـند که مـن اینـجـایـم و دل جـای دگـر

دل آنهـا در پـی درس و کتــاب دل مـن در پـی ســــودای دگـر

از پــس شیـشـه عینـک استـاد ، سرزنش وار به من می نگرد

بـازاز چـهره من می خوانـد کـه چـه هـا بر دل مـن می گـذرد

میـکند مطـلب خـود را دنبـال بچـه ها عشـق گـناه اسـت، گنـاه



| *| نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387 و ساعت 12:16 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~نامه اي بدون آدرس~*~*

سلام

می دانــم که این نـامه مــــمکن اسـت اصـلا به تـــو نرســــد !

 حــــدس زدم شــــاید برای اینـــــکه مـــن مزاحــــمـت نشوم

 نوشتــه ای که آدرس محـل سکونـت خود را تغیـیر خواهی داد .

عزیــزم !

من دراین سکــوت،خیلی به تـو فکر می کنـم فقـط می خواستم

 بگویــم اگر می شودشـهر،کشـور وحتـی قـاره ات راعـوض کن !

 بــه جایـــی بـــرو که مردمــش در قلبــشان خورشیــدی بـاشـد

 که راهــشان را روشن کنـد!به جـایی برو که حتی حضور خـدارا

 در خاکـش احسـاس کنــی ! به هــر جایـی غــیر از آنــجا بــرو!

کشـوری که عشـق راحــذف کنـد،حتـی گورستان هم نیـست !

 می دانـــی ! من در گورسـتان شهرمان به این نتیــجه رسیـدم

 که مردگــان هم به زنـدگان،اززیر خروارها خاک عشق می ورزند

و با شــادیهـــایشـــان شــاد و در غــــم هایشـــان شـــریکــند!

دیگرمزاحم نمیشوم!اختیاربه دست توست که جواب بدهی يانه!

 اما هیــچ قولـی نمی دهــم که دیــگر نامـه ای برایــت ننویسم

 حتـی اگـر بدانــم به دستت نمــی رسـد

                                                          بــه امیـــد دیـدار



| *| نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 و ساعت 16:49 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~ياد خاطرات گذشته...~*~*



 

یاد خاطرات گذشته...

خاطـــراتـــی کــــه از پـــی هــــم در ذهــــنـــم تــــداعــی مــی شـــونــد...

دلــــم در پــــی خــــاطـــرات در گورســـتان ســـرد گذشــته قدم می زند...

و بـــــه امـــید یــــافـــتن خـــاطــــره ای شـــیریــــن زنــــده مــی مــاند...

گـــــویــــــی دلــــــم دیـــگـر احســــاسی نـدارد...

گویـی غم سرد گذشته همچنان در دلـم می ماند...

غــــم جــــدایـــی...

جــدایــــی... واژه ای کـــــه هـــیـچ گـــاه به آن فـــکر نکـــرده بـودم...

کــه شـــایــد روزی کسی روی قلبم پا بگذارد...

چـــه شــد احساسم؟

گویی در در گورستان سرد جدایی در میان غم های گذشته دلم پرپر شد...

تــا شــــایـــد روزی کــسـی دوبـــــاره بــــــه دلــــــم جــــان بـــخــشـد...

امـا افسـوس که هیچ گـاه به آرزویـش نرسید...

گذشــت زمــان دلــم را در خـاطـــرات ســـرد گـــذشــــته دفــــن کـــرد...

یـــادم هــست روزی که در مراسـم خاکـسپاری دلـم شرکـت کرده بودم...

بـــاورم نمی شــــد ایـــن دل مـــن بــاشــد...

دلــــی پــــاره پــــاره و آکنــــده از غــــم....

دلـــی کـــه گـــویــی هزار بار مــرده بـود...

آن روز دلم زیر خـروارها خـاک دفـن شد...

رفت تاشایدخاطرات تلخ گذشته رازیاد ببرد

ومن همچنان تنهای تنها در گورستان سرد خاطرات گذشته قدم می زنم...

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387 و ساعت 17:48 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~خزان~*~*





| *| نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387 و ساعت 11:17 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~مــن میــــمانم و یـــاد تو و دلـی پـــر درد~*~*

 

 

وقتـــــی شـــــــب آرام آرام بــــــه خــلوت خـامــوش من پـــا می گــــــذارد

ومــــــن در ســــــــــتاره بـــــاران خــدا ســـــتـــــــــاره تــــــــو رانـــدارم....

حضــــور آرامــت مدتــهاست در کنــــارم نیست

وقتـــی دلتنـــگ تو ام امـا چشمانت نیســـت تابی قـراری مرا در خود گم کند

وقــــــتی رقـــــــــص گـیســـوانــت را در ســـر انـــگشــــتانـــــــم نـــــدارم

و نــــوازش دســـــتـان مهربــــان وگـرمـــت را

وقتـــی نــگاه معــــصو مـانـــه ات را بـرای همیــشه به خاطـره ها سپرده ام

وقتی تنهای تنــهایم و یاد تــو تنـها مهــمان شبهای بی صـــبح مــن است.....

مــن میــــمانم و یـــاد تو و دلـی پـــر درد

ســـــــفره ای از عشـــــق و غـــــــزل....

و شـمـعی که به یـــــاد چشــمان روشنت تا صبح می درخـشد در خیالم ....

و با خواهــش نگاهـم تــو را به ایـــن ضـــیافــت عاشــقانــــه می خـــوانـــم

نیاز دلم را با ناز نگـاهت پیـوند می زنــم هزاران گلبــرک شـــقایق را نثار لبخند

نـــــگاهــــــــــــــــت می کــــــنـــــــم

و با تــو تا اوج آبـــی عشق پرمی کشم

باز هـــم هــوا پـــــر از شعـــرو غــــزل و قاصــــــدک است

تـــــــو را مـــــــی خـــــــــــوانــــــــم

غزلهای خاموش دلـــم را بی دغدغـه تـا بلنــــدای وجــود فریــاد می زنــــــم

دوســــــــــــــــتت دارم...
دوســــــــــــــــتت دارم...



| *| نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387 و ساعت 16:46 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~کابوس رفتنت~*~*

 

هنـــــــوز كابـــــــوس رفتنـــــــت رابــــيدار نشده ام

با وجــــود اين همـــه زمان !صــداي سكوتت مي آيد

از لاي نــسيم كه بي خيال ، چشـــمهايم را مي بَرد

مي بَــــرد تا ناكـــــجاي هـــــزار كــــــجاي نامعلوم !

و آنــــجا رهـــايم مي كُـــند

بــــــــــــــــي نـــــــشان ...

امشــــب تنـــــــــــهايـــــم

و انــدوه شـب ،آزرده ام مي كـــــــند ...

ديـــگر از خيـــالت خـــــــستـــــــــه ام !

و ســــــهم من  از تمــــــــــــــام تــــــو

واژه اي جوهــــري اســـــــــت از نامــت

كه ذهــن سپيد كاغــذ را لـــــك مي كند

ســـــياه !

و حســـــــرتـــــي مـــــــي نــهد بر دلم

ســـــخت

سنـــگين !

و فقــــط خـــــــدا می دانـــــــــد کــــــه

 جاي خاليت را هیچ ستاره ای پـر نمی کند...

بیــــــا و ببـــین که چـــــــقدر

بي رحم شـــده ام اين روزها!

تمام شعرهايم را می سوزانم

پنــــــــــــــجره ها را می بندم

با خــــــيالت مــــی جــــــنگم

و ديگر نم نم باران عاشـقم نمي كند

رنــــــــگ آبـــــي زيــــــبا نـــــيست

و از هـــــــمه بـــــدتــــــر اينـــــــكه

دوستــــــت نــــــــدارم !

 باز هم دروغی كبــــود...

خنـــــــده ام مي گيرد!!!

از همه خســـــــــــته ام

خــــــــسته از هـــــــمه

بيش از هــمه از خویـش

هنـــــــــــــــــوز هـــــم

يادت ويرانـــــم مي كـند

و آوار

مي شود بر لحظـه هايم

و هيـــــــچ دســـــــــتي

يـــــاور آبادانيــم نيــست

هـــــــيچگاه نبــــــــوده !

خويشتن را از ياد برده ام

ودر اين غــــــروب غريب،

گريـــــه امانم را بــــريده

لعنت بر من كه دوســــتت دارم هنوز

لعنت بر تو كه دوستم نداشتي هرگز!

و امشـــــب باز

بي تواشکهای این آواره ی همیشه تنها

در باريكـــترين كوچـــــــه هاي صبــــرش

ســـــرريـــز مي شـــــوند

آســــــــــان

بچـــــه گانـه

وتنـــــــــها...

و اين اســت

تقـــــــــــدير بدون تو...!!!



| *| نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387 و ساعت 18:22 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~من و آینه~*~*

 

 پرســــید که چـــــرا دیــــر کــــــــرده است

نکــند دل دیـــــگری او را اســـیر کرده است

خنـدیدم و گفـتم او فـقــط اســــیر من است

تنــها دقـــــایقی چـــند تاخــــــیر کرده است

گفـــتم امــــــروز هـــوا ســـرد بــــوده است

شــــاید مــوعد قـــرار تغیـــــیر کـــرده است

خنـــدید بــه ســـادگیم آیـنه...!

گفت احســاس پــاک تو را زنجـیر کرده است

گفــتم از عشــق من چـــنین سـخن مــگوی

گفـت خـــوابی ســـالهاسـت دیـر کرده است

در آیــنه بـــه خـود نــــگـاه کــردم

آه! عشق تو عـجیب مـرا پـــــــیر کــرده است

راســت گفـــت آینـــه کـــــه منـــــتظر نــباش

او بـــــــرای همیـــــشه دیـــــر کــــرده است.



| *| نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت 1:17 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~جان من.....~*~*

 

 

ای تــــازه کــه بـویـــی زوفـــــا نـیـسـت تـورا

خبـــر از ســـرزنـــش خــار جفـا نیــست تـورا                               

 ما اســـیر غـــم واصــلا غـــم ما نیست تورا...

جان من ... سنگدلی دل به تو دادن غلط است

رفــتن اولاســت زکـوی تو ســتادن غلط است                                    

تــو نـــه آنــــی که غــم عاشـق زارت باشـم

دیـــگـری جـــز تـــو مــرا اینهمه آزار نکرد ... !

آنــچه کــردی تــو به مـن هـیچ سـتمکار نـکرد

بشنـو پنــد ومـکن قصـــــد دل آزرده خـویـــش       

ورنــه بســـیارپشیــمان شـوی از کرده خویش

                                                            



| *| نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 21:25 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~حکایت نامهربانیت...~*~*

 

 

 

با  باد  خواهم  گفت  حکایت  نامهربانیت  را تا از هر  کویی  که  میگذرد

 آنرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو  نیز بگذرد و  در گوشت  بخواند

 قصه ای را که برایت آشناست به یاد خواهی آورد مرا نگاه یخ  زده ام را

و  روزی  را  که  دنیا را  بر  سرم خراب  کردی  به  یاد   خواهی  آورد...

 به  یاد  قصه ای  خواهی  افتاد   که   نامهربانی   تو   و   سکوت   من

آخرین  برگش بود به  یاد خواهی  آورد کسی  را  که همه  دنیای تو بود

 قسم هایی که خوردی عهد هایی  که بستی و قلبی را که شکستی

همه   را  به یاد  خواهی  آورد  با   باد    



| *| نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 8:46 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~شاملو ~*~*

 

 

احمد شاملو                        Ahmad Shamloo

چنـــــــــــدان دخــــیل مبـــند

که بخشــکانیم از شرم ناتوانی خویش

من درخــــت معــــــجــــــزه نیــــستـــم

یکـــــــی تـــــــک درخـــــتم

تنــــها هنــــرم ایـــن اســت

کــه تـــکیه گــاه تـو باشــم

تـخــتــــت

و تابــوتت



| *| نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385 و ساعت 0:2 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~گردنبند صليب~*~*

 

 

آخرين بار که اورا ديدم گردنبــند صــــــــليبــي

 به او هديه کردم گفت:من که دوســـــــــــــــتـت

ندارم پس چرا به من هــــــــــــديه مي دهــــي!؟

 گفتم:بر ســــر هر گـوري صلــيبـي مي نـــهـند

 ايــن صلــــــيب را بـر گردنــت بالاي قلـــــبت

بـيـــاويز زيــرا آنـجاگورسـتان عشـق من است



| *| نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385 و ساعت 18:10 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~نفرین به جاده~*~*

نفرین به جاده ها نکن تقصیر جــاده نیــست عزیز

رو بغـض خیـس پنجره اشـکات و اینــجوری نریز

بـه دور و بر نــگــــــاه کنــی قحـطی مـــهربـونـیه

حـال کبـوتر رو نپـرس بــد جـوری بــالـش خونیه

نفریــن نـــکن بـه آسمـون تقـصــیر آســمون چــیه

بــــــین تـــــموم آدمــــــا درد مـــــنو تــــو یـــکـیه



| *| نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385 و ساعت 17:9 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~ولادیمیر مایاکوفسکی~*~*

 

الو!

مامان؟

مامان؟

پسرت مريض شده

                  پسرت

      بهترين مريضی دنيا را گرفته

مامان!

قلب پسرت

گُر گرفته...



| *| نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385 و ساعت 2:44 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~اگه میریم~*~*

 

 

اگه میریم بمیریم هر دوتامون

بگریند شمع و پـروانه برامون 

                                    



| *| نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385 و ساعت 21:6 توسط ღღ صفا ღღ |