تبليغاتX
♥ღஜ جادوي مهتاب ♥ღஜ
♥ღஜ جادوي مهتاب ♥ღஜ
*~*~ناكجا!~*~*

قصه امشب حدیث غالب است قصه عشق است بشنو! جالب است

در همـان روزی کـه یـک بـود ، یـک نبـود جـز دل دیـوانه من کـس نبـود

یـک نـفـر آمــد نــدانــم از کجـــا تـــا بـــرد دل را بــه ســوی نــاکـجـا!

بـوی عشـق آمـد شـدم سرمست او رفتـم و دست دلـم در دسـت او

تا پس از چندی رسیـدم ناکجـا گفتـم ای دل ، من کـجا؟ اینـجا کـجا ؟!

دل خمــوش و عقــل را چــاره نبــود تـا کنــون فـکرم چنیـن پــاره نـبود

روز و شب صبر از خدا می خواستم عقل را از دل جـدا می خـواسـتم

لحظـه هـا می رفـت و مـن در ناکـجا آخر این غم تا به کی و تا کجا ؟!

ابـر دل جـز اشـک بـارانـی نـداشت جـان من! این قصه پاياني نداشت




| *| نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 12:35 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~برگ پاييزي ~*~*


برگ پاییزی

 

شبـيه بــرگ پايـيزي پـس از تـو قـسمـت بـادم

خـداحافـظ ولـي هـرگـز نخـواهـي رفـت از يادم

خداحـافـظ وايـن يعنـي در انــدوه تــو ميـمـيـرم

در اين تنـهايي مطـلق،كه مي بنـدد به زنجيرم

چگـونه بـگـذرم از عـشق از دلبـسـتگي هـايم

چگـونـه مي روي با اينـكه ميداني چه تنهايم 




| *| نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388 و ساعت 9:53 توسط ღღ صفا ღღ |