ميدونستم ميرسه روزي كه منو يادت نمي يادميون اين همه آدما
نمي دونستم درست همون فـرداش
اما مي دونستم مثل رهگذري،بالاخره ميري مثل مشتري بي نياز
بــه قـول خــودت رهگـذري غــريــب
سرك مي كشي به همه جا الا مـن
مثـل كتـابـي شـدم تنــد ورق خورده
رفتـم از يـاد تـو با اينـكه فقـط دو هفته گذشته از آخرين صحبت ما
مــن رفـتـم از يـادت ولـي چـشـمم هـنــوز بــه نـوشــته تـوسـت
كـه شايـد هـمين امروز -همين فردا
فانـوس بـه دسـت تـو كوچـه موندم
همـــون كـــــوچـــــه بــــن بــست
هنــوز هـــم بــا نــور اميــدم فـانـوس رو روشـن نـگـه داشـتـم
حـس حضـور خـدا تـو لحـظـه هـام
بــا حــس بــهاري كـه در راهـست
ميـــــان ايـــن هـــمه دوســــتــان
تنــــــــــهــايـــــــم
بـــي حضــور تــــو
با يه حس دلتنگـي
نينا




