به فاصله چشم بر هم زدنی این فصل از زندگی نیز بگذرد. فصـلـنــامـه هـا
و زنـدگیـنـامـه هـا
یکــی پـس از دیــگـری کـهــنـه مـی شــــونـد و مــن هنـــوز هـستــم.
بوی کهـنگی حس نمی کنم وقتی که ورق می زنم دفــتر پوسـیده
خاطـراتم را.
خاطـرات به تـازگـی لحـظه وقـوع برایم جذاب و زیباست، نمی شود گفت
گذشته.شاید بتوان آنـها را ثـبـت شــده انگـاشـت بــرای روزگــاری کـه
یادت می رود که آنـها هنوز هستند. هنوز در جریانند.
از لابه لای صفحات دفتر خاطراتم صدای تپش قلبهائی بس بـزرگ به گـوش
می رسـد.
قلـبهـائی که آنـقـدروسعت دارند که حتی وقتی صاحبانشان دیار خاک
را ترک گفتـند، همـچنان مسـتدام لـابـه لـای صفـحـات دفـتر
خاطراتــــم می تـپـنـد.دفتر خاطـراتم را می بندم و به کناری می گذارم.
حال این منم بدون خاطــرات مکــتوب. با ذهـنی درگیر در
بعد زمان. به سختی می توانم تشخیص دهم که
در چه زمانی سیر می کنم. حس می کنم خود تبدیل شدم به دفتری از
خاطرات.
ورق مــی خــــــــــــورم ســـیاه می شـــــــــــوم
خـــاک مــی خـــــــــــورم مــــی پـــــــــــوســــم
ولـــی نمـــــی میرم زنده می مانم تا بگویم برایت.
تا بتوانم برای این جریان حیات ۸ میلیمتری منشا زندگی باشم.
من هستم
تو نیز بمان ...





