آه... بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی؟چرا؟
من آنقدر واژه فرسوده ام ...بی رویا...بی خیال...
تا او شود آرزویم...رویایم و خیالم
من آنقدر بی بهانه نوشتم ...بی بهانه خواندم...
بی بهانه زندگی کردم...من آنقدر فریاد زدم
برای... ماندنش ...ولی او رفت ودیگر هیچوقت نخواهد امد
گفتم می روم و در مرام ما رفتن مردن بود...
وحالا سالهاست مرده ام




