|
♥ღஜ رهگذر غریب ஜღ♥
♥ بلاگ ، خاص ترين ياد بودي است که شخص از خود بجا مي گذارد .♥
|
عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم. همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم. عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم . که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم . که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین زمین و آسمانرا واژگون ، مستانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم . نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحۀ، صد دانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و ، دیوانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم . بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم . بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ، تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ، گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم. که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ، بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ، در این دنیای پر افسانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ... چرا من جای او باشم . همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ... و گر نه من بجای او چو بودم ، یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ... عجب صبری خدا دارد رحیم معینی کرمانشاهی [ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 6:13 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ شنبه 12 فروردین1391 ] [ 14:35 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
بدون شرح البته هر کس می تونه متن و یا شعری که به مضمون این عکس نزدیک باشه رو برام کامنت بزاره تا با اسم خودش و بلاگش اینجا وارد کنم [ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 1:24 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 22:43 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
اسبها درشكه را كشيدند ولي انعام را درشكه چي گرفت! به چشمان اسب چشم بند زده بر دهانش پوز بند تا نبيند و حرف نزد چه اشناست زندگي درشكه چي و اسبهايش [ سه شنبه 22 آذر1390 ] [ 22:37 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
فقط برای تو مینویسم برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست برای تویی که قلبت پـاک است برای تویی که عـشقت معنای بودنم است برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است برای تویی که آرزوهایت آرزوی من است... ![]() [ دوشنبه 16 آبان1390 ] [ 0:38 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
خسته شدم...! بهانه ای برای زندگی کردن به من دهید! بگذارید زندگی کنم! این حرفهایی است که من همیشه درخلوت تنهایی هایم باخود زمزمه میکنم خسته می شوید از زندگی آن گاه که می بینید دیگران به تو وصله ی اعتیاد می چسپانند نشان به آن نشان که قامتت خمیده و چهره ات گود افتاده، اما هیچ کدامشان به این فکر نمی کنند که تحمل این زندگی و رنج های آن بر پشتت سنگینی می کند و قامتت را خمیده وچهره نحیفت را گود انداخته است خسته می شوید از زندگی آن گاه که می بینید آن هایی که برایت کلاه از سر بر می دارند در همان حال در ذهن خود طناب دار را بر گردن درازِ باریکت می آویزند. آری تو را به دار می آویزند. خسته می شوید از زندگی آن گاه که می بینید دیگران هیچ حرفی ندارند و برای آن که فکشان از انفعال وا نماند بی هیچ دلیل تو را برای حرفهایشان انتخاب می کنند. آری آن ها تو را متهم می کنند، به بی مسئولیتی به بی خیالی و به همه ی آن چیزهایی که خود بوده اند. و خودشان قاضی می شوند و برایت حکم می تراشند بی آن که تو در دادگاه آن ها حاضر باشی. آری بی آن که اندکی خود را به جایت قرار دهند. من می خواهم زندگی کنم! من می خواهم زندگی کنم...! بهانه ی زندگی کردن را از من نگیرید با حرفهایتان! [ دوشنبه 26 اردیبهشت1390 ] [ 12:22 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
گشود این شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بیشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بیداد می کند. کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد. این شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن یک وصیت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت یاد می کند البته این پایان راه برای کارو نبود . کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد.... ...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپارید!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نویسندگی من است، در هم بدرید! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترین نقاط شهر، به سگها بسپارید ...! من می خواهم ، از لاشه من ، چندین سگ گرسنه سیر شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هیچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سیر نشد!... من میمیرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نیست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گیرد؟. من میمیرم تا زندگی زیر دست و پای مرگ نمیرد!... مرگ من، عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد...! شعر خدایا کفر می گویم پریشانم - از دکتر شریعتی نیست از کفر نامه کارو هست. در ادامه مطلب لینک دانلود کتاب رو براتون گذاشتم
ادامه مطلب [ پنجشنبه 15 اردیبهشت1390 ] [ 13:12 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 1:37 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
![]() [ دوشنبه 22 فروردین1390 ] [ 19:38 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
عزیزان سلام امروز یک کار بی سابقه تو بلاگم انجام دادم که قبلانظیرش رو ندیده بودید!
غم نگاه آخر با صدای زیبای مرجان کندی دانلود کنید فوق العاده است
این روزها همه نظر می دهند شما چطور؟ [ سه شنبه 9 فروردین1390 ] [ 12:21 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ شنبه 30 بهمن1389 ] [ 5:5 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ شنبه 23 بهمن1389 ] [ 15:38 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ سه شنبه 21 دی1389 ] [ 0:9 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
Coming Soon........
[ جمعه 26 آذر1389 ] [ 20:59 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
سوی کنعان نروم یوسف من در اهل است [ چهارشنبه 12 آبان1389 ] [ 14:10 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ سه شنبه 6 مهر1389 ] [ 12:22 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
تو می
توانی دوستی مرا نپذیری . می توانی مرا از خود برانی . می توانی روی از من بگردانی
و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی … منهم می توانم تو را نبینم . می توانم روز ها و شبها
بدون دیدار تو بسر برم . می توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوی تو
خیره نشوم . می توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند . می توانم
گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم . ولی ….قلبم…. او
دیگر در اختیار من نیست . او تا زنده ام بیاد تو خواهد طپید او در درون خود
بخاطر تو خواهد نالید. [ پنجشنبه 13 خرداد1389 ] [ 12:30 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ شنبه 22 اسفند1388 ] [ 9:51 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
صدای قدمهایت را هنوز هم میشنوم … ! آنروزها عاشقانه با هم گام برمیداشتیم. شبها ستاره بودیم در آسمان، .. و هر صبح میرفتیم تا رسیدن به خورشید. آنروزها در کنار هم، به شمارهی قدمهامان فکر نمیکردیم. آنروزها هیچچیز اهمیت نداشت!!!!!!! هیچچیز به اندازهی تو اهمیت نداشت.!.. اما.. اینروزها سکوت را حس میکنم.!.. و میدانم که فاصلهها را دوست ندارم. در اینروزها من تمام دقایق و ثانیهها را میشمارم، تا رسیدن به تو… [ دوشنبه 14 دی1388 ] [ 16:33 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
♥♥کداميک از درختاني که زير سايه شان با هم قدم زديم، قسم بخورند… تا تو صداقت نگاهم و پاکي عشقم را باور کني؟! .... به همان شب باراني که باران چشمهايم امانم نداد، قسم مي خورم که …. حتي شاپرک ها هم نفهمند روزي براي ديدنم لحظه شماري مي کني. پس بگو دوستم داري حتي يکبار….♥♥
[ سه شنبه 26 آبان1388 ] [ 17:36 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
گويند موقعي كه مجنون از عشق ليلي به كوه و بيابان پناه برد و در بيابان در جستجوي ليلي بود،در شبهاي مهتابي موقعي كه به ماه نگاه مي كرد چهره ليلي را در ماه مي ديد وساعتها خيره ميشد و با روياي ليلي دگرگون ميشد اين حالت را جادوي مهتاب نامند [ شنبه 14 شهریور1388 ] [ 11:59 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
قصه امشب حدیث غالب است قصه عشق است بشنو! جالب است در همـان روزی کـه یـک بـود ، یـک نبـود جـز دل دیـوانه من کـس نبـود یـک نـفـر آمــد نــدانــم از کجـــا تـــا بـــرد دل را بــه ســوی نــاکـجـا! بـوی عشـق آمـد شـدم سرمست او رفتـم و دست دلـم در دسـت او تا پس از چندی رسیـدم ناکجـا گفتـم ای دل ، من کـجا؟ اینـجا کـجا ؟! دل خمــوش و عقــل را چــاره نبــود تـا کنــون فـکرم چنیـن پــاره نـبود روز و شب صبر از خدا می خواستم عقل را از دل جـدا می خـواسـتم لحظـه هـا می رفـت و مـن در ناکـجا آخر این غم تا به کی و تا کجا ؟! ابـر دل جـز اشـک بـارانـی نـداشت جـان من! این قصه پاياني نداشت [ سه شنبه 20 مرداد1388 ] [ 12:35 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
![]()
شبـيه بــرگ پايـيزي پـس از تـو قـسمـت بـادم خـداحافـظ ولـي هـرگـز نخـواهـي رفـت از يادم خداحـافـظ وايـن يعنـي در انــدوه تــو ميـمـيـرم در اين تنـهايي مطـلق،كه مي بنـدد به زنجيرم چگـونه بـگـذرم از عـشق از دلبـسـتگي هـايم چگـونـه مي روي با اينـكه ميداني چه تنهايم [ شنبه 17 مرداد1388 ] [ 9:53 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ سه شنبه 30 تیر1388 ] [ 17:19 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
هـــــــي بـــــــــا تـــــــوام چــرا مـــدام بــــي اجـــازه به ذهنم سرك مي كشي هيــچ دلــم نمـي خـواهـد بعـــد از ايــن همــه وقــت دوبــاره نبــش قلـــب كنـم تـو را در گـورسـتـان قلبــم بــــه خــــاك ســـپــرده ام مـــدت هـــا پـيــش پــــــس بــــــــرو... [ شنبه 13 تیر1388 ] [ 12:56 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
نامه ات رو گذاشتم تا بدونی که می دونم کی هستی! ميدونستم ميرسه روزي كه منو يادت نمي يادميون اين همه آدما نمي دونستم درست همون فـرداش اما مي دونستم مثل رهگذري،بالاخره ميري مثل مشتري بي نياز بــه قـول خــودت رهگـذري غــريــب سرك مي كشي به همه جا الا مـن مثـل كتـابـي شـدم تنــد ورق خورده رفتـم از يـاد تـو با اينـكه فقـط دو هفته گذشته از آخرين صحبت ما مــن رفـتـم از يـادت ولـي چـشـمم هـنــوز بــه نـوشــته تـوسـت كـه شايـد هـمين امروز -همين فردا فانـوس بـه دسـت تـو كوچـه موندم همـــون كـــــوچـــــه بــــن بــست هنــوز هـــم بــا نــور اميــدم فـانـوس رو روشـن نـگـه داشـتـم حـس حضـور خـدا تـو لحـظـه هـام بــا حــس بــهاري كـه در راهـست ميـــــان ايـــن هـــمه دوســــتــان تنــــــــــهــايـــــــم بـــي حضــور تــــو با يه حس دلتنگـي نينا [ یکشنبه 24 خرداد1388 ] [ 18:27 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ سه شنبه 19 خرداد1388 ] [ 8:5 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
[ سه شنبه 5 خرداد1388 ] [ 10:18 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
بيـا چشـمانـت را بنويسم به واژه هايی تـازه و لبـانت را بخوانـم به سروده ای ديگر، بيا گـونـه هـايت را ببـويم به بوسه ای گرم تر! بيا نگاهـت را بسرايم به شعری نـو و بيا تا از تو خدايـي بسازم که هر روزبه پايت نماز بگذارم . ای خــــدای شـــعــرهـــای مــــن! بر گرفته از بلاگ دوست خوبم در امتداد شعر [ سه شنبه 29 اردیبهشت1388 ] [ 16:37 ] [ ღღ صفا ღღ ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |